تبليغاتX
رسم معرفت..

رسم معرفت..

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

برزخ تن

امروز رفته بودم بهزیستی. روی میز خانم مسئول یه کتاب نظرمو جلب کرد. <برزخ تن> نوشته دکتر شهریار کهن زاد.  خانم وقتی دید نگاه من چسبیده به کتاب، سریع کتابو چپوند توی کشو میزش. کارام که انجام شد نتونستم تحمل کنم و ازش پرسیدم : دکتر کهن زاد کتابی راجع به ما چاپ کرده؟ گفت: آره، یه کتاب خاطراته.

ازش خواستم اگه ممکنه یه نگاهی به کتاب بندازم. کتابو باز کردم و صفحه ای که اومد راجع به تجاوز به یه تی اس اف تو ام بود. همون یه صفحه رو تونستم بخونم و جلو اشکامو نتونستم بگیرم. نوشته بود که اون تی اس با نامزدش تو یه زیرزمین نمور دو در سه زندگی می کرده و یه شب که از سرکار برمی گشته ...

جلو اشکامو نتونستم بگیرم. کتابو بستم و از خانم مسئول که با بهت به من نگاه می کرد خداحافظی کردم. با عجله اومدم بیرون. چراها و دوباره چراها...

رفتم انقلاب کتابو بخرم اما هرچی گشتم پیداش نکردم.

همون چند جمله تو گوشم زنگ می زنه و می سوزونه منو. دوست دارم اون آدمو پیدا کنم. دوست دارم ببینمش و بهش بگم: متاسفم. به خاطر کثافت بودن این دنیا متاسفم. به خاطر بلاهایی که سرت اومده متاسفم. به خاطر لجن بودن آدما متاسفم. به خاطر اینکه هیچکس به دادت نرسید متاسفم. به خاطر اشکات که می دونم چقد سوزنده بود متاسفم. به خاطر دل شکسته ت، به خاطر غرور شکسته ت، به خاطر وجود شکسته ت متاسفم.

نمی دونم ماجرایی که توی کتاب بود مال چند وقت پیش بود اما می دونم داغ اون زخم، التیامی نداره.

بقیه کتابو نخوندم. نمی دونم چی ممکنه نوشته شده باشه. فقط می خوام بگم: همدردای من،متاسفم. به خاطر درداتون، زجراتون، رنجاتون، غماتون، حسرتاتون، کمبوداتون...

کاش می تونستم کاری بکنم.

علی(این یکی) 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 19:2  توسط این یکی علی و اون یکی علی  | 

چرا...؟

روزا می گذرن. روزا و ساعتا و دقیقه ها و ثانیه ها. هر ثانیه که می گذره می دونی یه لحظه دیگه تو زندگیت ثبت شده که از خودت می پرسی چرا...؟ می دونم. سوالم تکراریه. می دونم جوابی براش ندارم. و می دونم بهترین راه واسه ادامه زندگی اینه که اونچه که هستی بپذیری اما ... باز از خودم می پرسم. هر لحظه و هر ثانیه این سوال تو ذهنم تکرار می شه. به آدمای دیگه نگاه می کنم. آدمایی که تو زندگیشون مشکلای بزرگ دارن. و دوست دارم ازشون بپرسم با این قضیه چجوری کنار میان؟ اصلا کنار میان؟ یا مثل من همش می خوان از خودشون بپرسن چرا...؟

چرا اصلا تی اسا باسد یه دنیا بیان؟

چرا ۱ ساله که خونوادم فراموش کردن منو و عین خیالشون نیست؟

چرا توی ۲۵ سالگی باید از صفر شروع کنم؟

چرا خوشیا ناپیداره و غما پایدار؟

به خودم می گم: تو خیلی از کاراتو انجام دادی. عمل کردی. مدارکتو عوض کردی. به چیزی که می خواستی رسیدی. به بخش بزرگی از چیزی که می خواستی. اما هنوز و همیشه منم و چرا...

نگاه آدمایی که توی گذشتت بودن و با وجود اینکه می گن تو رو پذیرفتن باز ته نگاهشون اون چیزی رو که می خوای نمی بینی.

نگاه کسایی که مشکلتو می دونن و می خوان بهترین برخورد ممکنو باهات داشته باشن اما باز یه چیزی درست نیست.

آدم تشکیل شده از گذشته و حال. و گذشته به سختی از ذهن آدما پاک می شه. و قبل از همه از ذهن خودت. آره می دونم گذشته ها گذشته. می دونم آدم باید سعی کنه تا فراموش کنه و توی حال زندگی کنه اما واسه من این یه واقعیته. واقعیته روزای تلخ گذشته. واقعیت جسمی که می دونی ناقص بوده و می مونه. واقعیت خیلی چیزا. می دونم. خوب می دونم که خیلیا نقصای دیگه دارن و جمله ی زیبای "روح آدم مهمتر از جسمشه و باطن مهمتر از ظاهره" رو همیشه واسه خودم تکرار می کنم. اما باز و باز باز می دونم که این دنیا جایی اه که دیگران ظاهرت رو می بینن. کمن کسایی که باطن رو ببینن. و کمتر کسایی که به باطن آدما اهمیت بدن.

به خودم قول داده بودم اینجا تا می تونم از اهمیت نگاه درست به زندگی بگم. اینکه ما می تونیم. با همه سختیا و محدودیتا می تونیم. اما شب که می خوام بخوابم - اگه بخوابم- سوالی که کل روز ازش فرار کردم تو ذهنم طنین می ندازه. چرا...؟

نمی خوام کسی به این چرا جواب بده. چون کسی جوابی واسش نداره. شوخی مضحک طبیعته. به سادگی "قرعه فال به نام من دیوانه زدند". بچه های زیادی رو می بینم که مثل منن. با مشکلای جور واجور. با مسائل زیادی که درگیرشن. مسائلی که بخشیش رو گذروندم. و هر وقت یکی از اونا رو می بینم باز چرا تو ذهنم میاد. چرا ما...؟

چرا همه ی تی اسای دنیا...؟

خوشحالم که عمل کردم و حالا که به گذشته فکر می کنم تعجب می کنم که اونهمه سال چه جوری تحمل کردم. خوشحالم که اون روزا گذشته. این بخش قضیه سرجاشه. اما اون یکی بخشم سر جاشه. چرای بی جواب مداوم ذهن من.

علی(این یکی)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 4:48  توسط این یکی علی و اون یکی علی  | 

همخونه

سلام رفقا. در راستای نقل مکان به تهران دنبال همخونه می گردم. متقاضیان واجد شرایط کامنت بزارن! از بچه های خودمون باشه و خوش اخلاق باشه!

علی(این یکی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 19:53  توسط این یکی علی و اون یکی علی  | 

بدون عنوان

مرا
که آرزو به دلم
تو می‌فهمی
که آرزو به دلی
آرزو به دل زیستن
در جمع آرزو به دلان
و آرزو به دل مردن
نه
تو تنها نیستی
و من هم

علیرضا روشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 21:15  توسط این یکی علی و اون یکی علی  | 

علی برمی گردد!

سلام

بعد از مدتها بالاخره وقت کردم به اینجا سر بزنم. ممنون از دوستایی که حالمو پرسیدن. و در مورد اینکه کجا بودم: توی این مدت عمل لاپاراسکوپی رو انجام دادم. جراح من دکتر جعفرآبادی بود و الانم حالم خوبه! عمل رو توی بیمارستان امام خمینی انجام دادم. اگه سوالی در مور عمل داشتین با کمال میل جواب میدم!

و اما بعد...

الان حالم خیلی بهتره. حس خوبی دارم. اگرچه حکایت این عمل ما خودش مثنوی هفتاد منه اما خوشحالم که تونستم انجامش بدم. موقع عمل فقط یکی از رفیقام باهام بود. رفیقی که برادری رو در حق من تمام کرد و نذاشت احساس غربت و تنهایی بکنم. تمام مدت توی بیمارستان بالای سرم بود و بعد از عملم یه شب خونشون بودم که خونوادش جوری باهام رفتار کردن که احساس کردم تو خونه خودمم. من رفیق خوب زیاد داشتم اما بعد از این قضیه فهمیدم که داشتن دوستی که همه جوره باهات باشه چه نعمتی اه. اگرچه محبتش قابل جبران نیست اما امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم.

امیدوارم تا یکی دو ماه آینده بتونم تخلیه سینه رو هم انجام بدم و برم دنبال شناسنامه. تا ببینیم چی پیش میاد.

فقط می خواستم یه چیزی بگم: همه مراحلی که تا گرفتن مجوز طی می کنین یه چیزه، از اون به بعد یه چیز دیگه. تا خودتون از نظر روحی به مرحله ای نرسیدین که آمادگی عمل رو داشته باشین این کارو نکنین. این یه توصیه دوستانه ست از کسی که این راهو طی کرده.

پ.ن: خدا خیلی کمکم کرد که تونستم تا اینجا بیام. از اینجا به بعدم امیدم فقط به خودشه.

کوچیک همه شما: علی(این یکی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 13:21  توسط این یکی علی و اون یکی علی  | 

همین

دلم یه روز عادی می خواد. یه روز که بی دغدغه از خواب بیدار شم، بی دغدغه صبحونه بخورم، بعد هم بی دغدغه برم سر کار. با فکر باز کارم رو انجام بدم و شب برگردم خونه. بی اینکه از صبح به هزار تا چیر مختلف فکر کنم که فکر کردن به هر کدومش کلی انگیزه و انرژی آدم رو می گیره. بی اینکه همش یه بغض لعنتی تو گلوم باشه، هر روز خدا، که نه بشکنه و نه از بین بره. دلم یه شب خواب راحت می خواد. یه خواب بدون کابوس، که سرم رو بزارم رو بالش و فقط خوابم ببره. فقط بخوابم.

دلم یه خدا می خواد که بشه سرش داد زد. دلم یه روز بی دلشوره می خواد.

دلم زندگی می خواد، رفیق. دلم یه روز زندگی می خواد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:15  توسط این یکی علی و اون یکی علی  | 

بالاخره مجوز گرفتم

بله دوستان، بالاخره رفت و آمدهای یک سال من نتیجه داد و موفق به اخذ مجوز شدم! خیلی خوشحالم واسه اینکه بالاخره به اونچه که دنبالش بودم رسیدم. قبل از هرچیزی می خوام از ساشا و یاشار تشکر کنم که خیلی زیاد کمکم کردن و بدون کمک اونها نمی تونستم به این زودیا! به نتیجه برسم. بعد هم تشکر کنم از علی، که واسه شروع این قضیه اون کمکم کرد و بعدش هم مثل یه برادر باهام بود. از سینای عزیز که تو این مدت غرغرای منو تحمل کرد و بهم روحیه داد.

من روز 1 آذر کمیسیون پزشک قانونی داشتم. علی رغم اونچه که در انستیتو به من گفته بودن و من رو حسابی نگران کرده بودن که بدون حضور پدر یا مادر خبری از مجوز نیست، اونجا اصلا صحبتی از حضور پدر و مادر نشد البته برادرم همراهم بود که از من کوچکتره. یه سری سوالات کلیشه ای راجع به اینکه چه جوری فهمیدم و تی اسم و رفتارام چه جوری بوده و واسه چی می خوام عمل کنم پرسیده شد. کل جلسه 5 دقیقه بیشتر ول نکشید.

می خوام یه کم درباره کل این قضیه مجوز گرفتن واستون بگم که اگه هنوز اقدام نکردین یا وسط راهین با ادامه کار آشنا شین! من از طریق انستیتو روانشناسی تهران اقدام کردم. از آذر پارسال. از فروردین امسال جلسات مشاوره من شروع شد که 12 جلسه بود. از این 12 جلسه حداقل 5 تاش 5 دقیقه هم طول نکشید. یعنی من کلی راه رو از اهواز می رفتم و خانوم مشاور بعد از سلام و احوالپرسی با من خداحافظی می کرد و وقتی بهش می گفتم که اگه حرفی واسه گفتن نداره جلسات رو تموم کنه، می گفت نمی شه و این قانونه که حتما 12 جلسه بری و بیای! (البته این خانم مشاور برای رد شدن از کمیسیون انستیتو خیلی به من کمک کرد). بعد از تموم شدن جلسات و انجام آزمایشا و تستای مختلف و بردن یکی از اعضای خانواده که همون داداشم بود، رفتم تو نونبت کمیسیون انستیتو. خانم محسن نیا (که جا داره همینجا ... بگذریم!) اصرار داشت که تا پدر و مادر من حضور نداشته باشن من رو نمی فرسته کمیسیون اما مشاور من (خانم صفوی عزیز) باهاش صحبت کرد و توضیح داد که من عاقل!، بالغ! و مستقلم و توی 25 سالگی لازم نیست بابا ننه م بهم اجازه بدن با زندگیم چه کنم(اگه تا حالا متوجه نشدین، باید بگم خونواده من مخالفن با عمل من، و دلیلشونم خیلی ساده حفظ آبرو هست!). بعد رفتم کمیسیون انستیتو که پای ثابتش دکتر افتخار و دکتر صالحی و خانم محسن نیا هستن و شخصی که شما دوره مشاوره تون رو باهاش گذروندین. بعد از کمیسیون انستیتو پرونده من رفت پزشکی قانونی. و 1 ماه بعد جلسه کمیسیون پزشکی قانونی برای من تشکیل شد که توضیحاتش رو خوندین.

دوستان، پروسه مجوز گرفتن، یه پروسه طولانی و اعصاب خورد کن هست. باید صبور باشین و تحمل هر گونه تاخیر رو داشته باشین. با صبر و حوصله به اونچه که می خواین می رسین و البته، به مشاور و روانپزشکا نشون بدین یه آم مستقل با اعتماد به نفس بالا هستین. این شاید 50 درصد کاره.

از حالا به بعد باید دنبال دکتر و این صحبتا باشم.

پ.ن: از تو بیشتر از همه ممنونم که تو این مدت تنهام نذاشتی و پا به پام اومدی.(مخاطب خاص!!!!!)

مخلص همه شما: علی(این یکی) 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:39  توسط این یکی علی و اون یکی علی  | 

درباره یه سری مسائل مهم!

دوستان این پست رو من برای بچه های اف تو ام نوشته م. یه سری نوشته مردونه ست و حسی که فقط بچه های اف تو ام می تونن درک کنن. اگه تمایل دارین بخونین درخدمتم اگه نه هم بازم در خدمتم!

رفقا، برای هر تی اسی یه سری مسائل تا آخر عمر دست نیافتنیه. برای اکثر اف تو ام ها یه قد و هیکل ردیف و توپ مردونه و ام تو اف ها بر عکس. می گم برای اکثر چون یه اقلیتی این وسط خوش شانسن و طبیعت باهاشون یه ذره بهتر تا کرده! رسیدن به یه ظاهر ایده آل مردونه، یه ظاهری که مورد پسند دیگران باشه واسه همه مون مقدور نیست. اما خوب خیلی از مردای طبیعی هستن که با قد و هیکلی مشابه ما زندگی می کنن و راضی هم هستن. فکر می کنم در قدم اول اگه ما قبول کنیم تی اسیم دیگه این مسئله خود به خود واسه مون حل می شه.

نکته بعدی رابطه با دخترا هست. نود درصد ما این روابط رو به صورت مختلف تجربه کردیم. از این نود درصد شاید نصفشون رابطه پایدار دارن و بقیه نه. حالا دلیل این نه می تونه متفاوت باشه. نمی خوام وارد مسائل احساسی بشم الان چون بحثم یه چیز دیگه ست.

واقعیت اینه که ماها به خاطر اینکه نمی تونیم بعد از عمل مثل یه مرد عادی رابطه جنصی داشته باشیم خیلی ناراحتیم. (اونایی که ناراحت نیستن دستاشون بالا!). و مدام ذهنمون درگیر اینه که دختری که با می مونه سهمش از یه رابطه طبیعی چی می شه.

ببنید رفقا: در درجه اول اگه اون دختر قصد موندن با شما داره (که دمش گرم !) قبول کرده که شما یه تی اسین. یعنی شما رو می شناسه و طبعا توی مدت آشنایی دستش اومده که در مورد شما اینجور مسائل چیش به چیه! اگه اینو بپذیره یعنی شما دیگه نباید نگران این موضوع باشین. یعنی دیگه عذاب وجدان و اینا رو کلا از ذهنتون پاک کنین و بندازین دور.

می مونه اینکه ندونه. یعنی شما بدونین که نمی دونه و نخواین که بدونه تا بعد که اگه خواستین بدونه، بدونه و همه چی هم تموم شده باشه و بعد کنار بیاد(چه جمله سرراستی!). این روش پیچیده رو به هیچ وجه توصیه نمی کنم !(اگه اصلا بخواین به توصیه من توجه کنین البته!). ولی جدا رفقا، این روش براتون دردسر ساز خواهد بود. اگه اون گام اول رو که قبول کردین به تی اسین برداشته باشین، می فهمین که باید خیلی از شرایط رو بپذیرین. اگه دختری توی زندگی شما باشه باید اونقدر درکش بالا باشه که بفهمه شرایط یه تی اس چه جوری هست. در وجود شما(بله.شما!) اونچه که می بینه اونقدر براش مهم و خواستنی باشه که از یه چیزایی بگذره. دخترای اینجوری زیادن. فقط کافیه سر راهتون قرار بگیرن(سر راهشون قرار بگیرین؟!).

یه حالت سومی هم وجود داره. حالتی که خود رفیق تی اس ما هم نمی دونه بعد عمل چه جوری می شه. یعنی فکر می کنه همه چی عادی می شه و ... و .... و...

که باید عرض کنم زهی خیال باطل! اکثر تی اسا تا چند سال بعد از عمل تخلیه نمی تونن عمل دوم رو انجام بدن و در واقع تعداد کسایی که مرحله آخر رو توی ایران انجام دادن محدوده. دلیل هم که مشخصه. هزینه عمل! و نبود جراح توی ایران. مگه چندتا تی اس پولدار هست که بدون دغدغه بخواد مرحله آخر رو انجام بده. به فرض انجام دادن اون عمل، باید بدونید که بعد از عمل چی نصیب شما خواهد شد! یعنی نتیجه کار رو کاملا مطلع باشید و با علم به اون برنامه ریزی کنید! و بعد شخص دیگری رو هم درگیر کنید.

خوب، نوشتن همه اینا کلی فسفرای مغزم رو سوزوند!

یه کم بیان این قضیه سخته. ما ایرانی هستیم و هنوز خیلی چیزا متاسفانه گفتنش برامون زشته. چیزای طبیعی که گاها سرنوشت سازه اما ما رومون نمیشه حتی راجع بهش حرف بزنیم!

حالا که تا اینجا اومدیم بزارین ادامه بدیم.

مردای زیادی در دنیا وجود دارن که ناتوانی جنصی دارن! و زنای زیادی به همچنین. مسائل جنصی بخش مهمی از زندگیه اما گاهی کاریش نمیشه کرد. چون یه تی اسین و باید بپذیرین که در رویایی ترین شرایط شاید بتونین به شرایط یه فرد عادی نزدیک شین. با صرف کلی هزینه و اینا. دوستی می گفت(کدومتون بودین؟ یادم رفته!) که اگه قرار باشه 60 میلیون صرف هزینه آلت کنم با اون یه زندگی خوب می سازم.

از همه این صغری کبری چیدن ها می خواستم این رو بگم که فکر نکنید همه دخترای دنیا مثل همه ن!(با احترام قلبی به تمام خانمها. قصدم بی ادبی نیست اما هر اف تو امی لااقل یه بار از یه دختر ضربه خورده!) خیلی از دخترا شما رو همین جوری که هستید می تونن بپذیرن. اگر هم اون شخص تو زندگیه شما پیداش نشد، به نظر من تنهایی بهتر از بودن با کسیه که بخواد شما رو به خاطر اونچه هستید سرزنش کنه و یا آزار بده و آخرش هم بزاره بره.

قبل از اون البته، خودتون باید بپذیرید مردان بزرگ، که مردانی هستید با روحی بی نهایت بزرگ و نامحدود اما جسمی که محدودیت هایی براتون ایجاد کرده.

امیدورام همه تی اسا به اونچه می خوان برسن.

پ.ن: یاشار جان، بابت کاری که واسم کردی یک دنیا ممنونم. امیدوارم بتونم جبران کنم.

پ.ن 2: سرباز به ما سر نمی زنی یا نظر نمی زاری؟! دلم برای نظرات تنگ شده پسر!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:12  توسط این یکی علی و اون یکی علی  | 

کی میشه، کجا میشه، که من آروم بگیرم....

برای تی اس ها همیشه زمانی وجود داره که اولین بار فهمیدن مشکلی به این نام هست. مشکلی به این شکل. و وقتی اون زمان پیش میاد زندگیشون دو قسمت می شه. قبل از اینکه بفهمن تی اس چیه و بعد از اون.

برای من این مسئله توی 19 سالگی پیش اومد. وقتی توی مجله راه زندگی از تی اسا خوندم. انگار یکی به یه کور دو تا چشم داده باشه. انگاز سالها توی تاریکی مطلق سر کنی و یه دفعه یه پروژکتور پرنور واست روشن شه...

تا قبل از اون نمی دونستم چمه. خودم رو به خاطر چیزی که بودم سرزنش می کردم و فکر می کردم خدا من رو نمی بخشه و دارم گناه می کنم!(این عقاید بینظیر رو مدیون آموزش خانواده ام. نگران نباشید! کلی دیدگاهام عوض شده!) سعی می کرد با جسمم کنار بیام و روحم رو خفه کنم! چه کار بیهوده ای! اما بعد فهمیدم اختلالی به نام ترنس سکشوالیسم وجود داره و دنیا برام یه شکل دیگه شد. همه چیز معنا پیدا کرد.

تا قبل از اون خونواده ی من که شامل طیف وسیعی از خاله ها و دایی ها میشه! رفتارهای من رو می ذاشتن به حساب بچگی! اا بعد از نوجوونی شروع کردن به نصیحت. بعدش غیبت! الانم که دیگه واویلا!

بهم می گن تحت تاثیر دوستات قرار گرفتی! می گن ظاهر رو حفظ کن به خاطر خونوادت در حالی که اونا حتی حاضر نیستن به حرفای من گوش کنن!

می گن زمان بگذره خوب می شی! انگار مثلا سرما خورده باشم!

نه من اونا رو درک می کنم و نه اونا من رو. انگار با دو تا زبون متفاوت حرف می زنیم.

می خوام بهتون بگم رفقا، خیلی از ما تا قبل از اینکه بفمیم چه مشکلی داریم زندگیمون پر عذابه. پر تناقضای بی شمار. پر روزا و شبای سیاه. واسه خیلی هامون بعد از فهمیدنش هم اوضاع ظاهرا عوض نمی شه اما همه مون می دونیم که در باطن چقدر بهتر می شیم. چقدر احساس راحتی بیشتر می کنیم. لااقل من که اینطوری بودم.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:45  توسط این یکی علی و اون یکی علی  | 

زندگی

زندگی قصه تلخی است که از آغازش

بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:57  توسط این یکی علی و اون یکی علی  |