رسم معرفت..
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
دلم یه روز عادی می خواد. یه روز که بی دغدغه از خواب بیدار شم، بی دغدغه صبحونه بخورم، بعد هم بی دغدغه برم سر کار. با فکر باز کارم رو انجام بدم و شب برگردم خونه. بی اینکه از صبح به هزار تا چیر مختلف فکر کنم که فکر کردن به هر کدومش کلی انگیزه و انرژی آدم رو می گیره. بی اینکه همش یه بغض لعنتی تو گلوم باشه، هر روز خدا، که نه بشکنه و نه از بین بره. دلم یه شب خواب راحت می خواد. یه خواب بدون کابوس، که سرم رو بزارم رو بالش و فقط خوابم ببره. فقط بخوابم. دلم یه خدا می خواد که بشه سرش داد زد. دلم یه روز بی دلشوره می خواد. دلم زندگی می خواد، رفیق. دلم یه روز زندگی می خواد. بله دوستان، بالاخره رفت و آمدهای یک سال من نتیجه داد و موفق به اخذ مجوز شدم! خیلی خوشحالم واسه اینکه بالاخره به اونچه که دنبالش بودم رسیدم. قبل از هرچیزی می خوام از ساشا و یاشار تشکر کنم که خیلی زیاد کمکم کردن و بدون کمک اونها نمی تونستم به این زودیا! به نتیجه برسم. بعد هم تشکر کنم از علی، که واسه شروع این قضیه اون کمکم کرد و بعدش هم مثل یه برادر باهام بود. از سینای عزیز که تو این مدت غرغرای منو تحمل کرد و بهم روحیه داد. من روز 1 آذر کمیسیون پزشک قانونی داشتم. علی رغم اونچه که در انستیتو به من گفته بودن و من رو حسابی نگران کرده بودن که بدون حضور پدر یا مادر خبری از مجوز نیست، اونجا اصلا صحبتی از حضور پدر و مادر نشد البته برادرم همراهم بود که از من کوچکتره. یه سری سوالات کلیشه ای راجع به اینکه چه جوری فهمیدم و تی اسم و رفتارام چه جوری بوده و واسه چی می خوام عمل کنم پرسیده شد. کل جلسه 5 دقیقه بیشتر ول نکشید. می خوام یه کم درباره کل این قضیه مجوز گرفتن واستون بگم که اگه هنوز اقدام نکردین یا وسط راهین با ادامه کار آشنا شین! من از طریق انستیتو روانشناسی تهران اقدام کردم. از آذر پارسال. از فروردین امسال جلسات مشاوره من شروع شد که 12 جلسه بود. از این 12 جلسه حداقل 5 تاش 5 دقیقه هم طول نکشید. یعنی من کلی راه رو از اهواز می رفتم و خانوم مشاور بعد از سلام و احوالپرسی با من خداحافظی می کرد و وقتی بهش می گفتم که اگه حرفی واسه گفتن نداره جلسات رو تموم کنه، می گفت نمی شه و این قانونه که حتما 12 جلسه بری و بیای! (البته این خانم مشاور برای رد شدن از کمیسیون انستیتو خیلی به من کمک کرد). بعد از تموم شدن جلسات و انجام آزمایشا و تستای مختلف و بردن یکی از اعضای خانواده که همون داداشم بود، رفتم تو نونبت کمیسیون انستیتو. خانم محسن نیا (که جا داره همینجا ... بگذریم!) اصرار داشت که تا پدر و مادر من حضور نداشته باشن من رو نمی فرسته کمیسیون اما مشاور من (خانم صفوی عزیز) باهاش صحبت کرد و توضیح داد که من عاقل!، بالغ! و مستقلم و توی 25 سالگی لازم نیست بابا ننه م بهم اجازه بدن با زندگیم چه کنم(اگه تا حالا متوجه نشدین، باید بگم خونواده من مخالفن با عمل من، و دلیلشونم خیلی ساده حفظ آبرو هست!). بعد رفتم کمیسیون انستیتو که پای ثابتش دکتر افتخار و دکتر صالحی و خانم محسن نیا هستن و شخصی که شما دوره مشاوره تون رو باهاش گذروندین. بعد از کمیسیون انستیتو پرونده من رفت پزشکی قانونی. و 1 ماه بعد جلسه کمیسیون پزشکی قانونی برای من تشکیل شد که توضیحاتش رو خوندین. دوستان، پروسه مجوز گرفتن، یه پروسه طولانی و اعصاب خورد کن هست. باید صبور باشین و تحمل هر گونه تاخیر رو داشته باشین. با صبر و حوصله به اونچه که می خواین می رسین و البته، به مشاور و روانپزشکا نشون بدین یه آم مستقل با اعتماد به نفس بالا هستین. این شاید 50 درصد کاره. از حالا به بعد باید دنبال دکتر و این صحبتا باشم. پ.ن: از تو بیشتر از همه ممنونم که تو این مدت تنهام نذاشتی و پا به پام اومدی.(مخاطب خاص!!!!!) مخلص همه شما: علی(این یکی) دوستان این پست رو من برای بچه های اف تو ام نوشته م. یه سری نوشته مردونه ست و حسی که فقط بچه های اف تو ام می تونن درک کنن. اگه تمایل دارین بخونین درخدمتم اگه نه هم بازم در خدمتم! رفقا، برای هر تی اسی یه سری مسائل تا آخر عمر دست نیافتنیه. برای اکثر اف تو ام ها یه قد و هیکل ردیف و توپ مردونه و ام تو اف ها بر عکس. می گم برای اکثر چون یه اقلیتی این وسط خوش شانسن و طبیعت باهاشون یه ذره بهتر تا کرده! رسیدن به یه ظاهر ایده آل مردونه، یه ظاهری که مورد پسند دیگران باشه واسه همه مون مقدور نیست. اما خوب خیلی از مردای طبیعی هستن که با قد و هیکلی مشابه ما زندگی می کنن و راضی هم هستن. فکر می کنم در قدم اول اگه ما قبول کنیم تی اسیم دیگه این مسئله خود به خود واسه مون حل می شه. نکته بعدی رابطه با دخترا هست. نود درصد ما این روابط رو به صورت مختلف تجربه کردیم. از این نود درصد شاید نصفشون رابطه پایدار دارن و بقیه نه. حالا دلیل این نه می تونه متفاوت باشه. نمی خوام وارد مسائل احساسی بشم الان چون بحثم یه چیز دیگه ست. واقعیت اینه که ماها به خاطر اینکه نمی تونیم بعد از عمل مثل یه مرد عادی رابطه جنصی داشته باشیم خیلی ناراحتیم. (اونایی که ناراحت نیستن دستاشون بالا!). و مدام ذهنمون درگیر اینه که دختری که با می مونه سهمش از یه رابطه طبیعی چی می شه. ببنید رفقا: در درجه اول اگه اون دختر قصد موندن با شما داره (که دمش گرم !) قبول کرده که شما یه تی اسین. یعنی شما رو می شناسه و طبعا توی مدت آشنایی دستش اومده که در مورد شما اینجور مسائل چیش به چیه! اگه اینو بپذیره یعنی شما دیگه نباید نگران این موضوع باشین. یعنی دیگه عذاب وجدان و اینا رو کلا از ذهنتون پاک کنین و بندازین دور. می مونه اینکه ندونه. یعنی شما بدونین که نمی دونه و نخواین که بدونه تا بعد که اگه خواستین بدونه، بدونه و همه چی هم تموم شده باشه و بعد کنار بیاد(چه جمله سرراستی!). این روش پیچیده رو به هیچ وجه توصیه نمی کنم !(اگه اصلا بخواین به توصیه من توجه کنین البته!). ولی جدا رفقا، این روش براتون دردسر ساز خواهد بود. اگه اون گام اول رو که قبول کردین به تی اسین برداشته باشین، می فهمین که باید خیلی از شرایط رو بپذیرین. اگه دختری توی زندگی شما باشه باید اونقدر درکش بالا باشه که بفهمه شرایط یه تی اس چه جوری هست. در وجود شما(بله.شما!) اونچه که می بینه اونقدر براش مهم و خواستنی باشه که از یه چیزایی بگذره. دخترای اینجوری زیادن. فقط کافیه سر راهتون قرار بگیرن(سر راهشون قرار بگیرین؟!). یه حالت سومی هم وجود داره. حالتی که خود رفیق تی اس ما هم نمی دونه بعد عمل چه جوری می شه. یعنی فکر می کنه همه چی عادی می شه و ... و .... و... که باید عرض کنم زهی خیال باطل! اکثر تی اسا تا چند سال بعد از عمل تخلیه نمی تونن عمل دوم رو انجام بدن و در واقع تعداد کسایی که مرحله آخر رو توی ایران انجام دادن محدوده. دلیل هم که مشخصه. هزینه عمل! و نبود جراح توی ایران. مگه چندتا تی اس پولدار هست که بدون دغدغه بخواد مرحله آخر رو انجام بده. به فرض انجام دادن اون عمل، باید بدونید که بعد از عمل چی نصیب شما خواهد شد! یعنی نتیجه کار رو کاملا مطلع باشید و با علم به اون برنامه ریزی کنید! و بعد شخص دیگری رو هم درگیر کنید. خوب، نوشتن همه اینا کلی فسفرای مغزم رو سوزوند! یه کم بیان این قضیه سخته. ما ایرانی هستیم و هنوز خیلی چیزا متاسفانه گفتنش برامون زشته. چیزای طبیعی که گاها سرنوشت سازه اما ما رومون نمیشه حتی راجع بهش حرف بزنیم! حالا که تا اینجا اومدیم بزارین ادامه بدیم. مردای زیادی در دنیا وجود دارن که ناتوانی جنصی دارن! و زنای زیادی به همچنین. مسائل جنصی بخش مهمی از زندگیه اما گاهی کاریش نمیشه کرد. چون یه تی اسین و باید بپذیرین که در رویایی ترین شرایط شاید بتونین به شرایط یه فرد عادی نزدیک شین. با صرف کلی هزینه و اینا. دوستی می گفت(کدومتون بودین؟ یادم رفته!) که اگه قرار باشه 60 میلیون صرف هزینه آلت کنم با اون یه زندگی خوب می سازم. از همه این صغری کبری چیدن ها می خواستم این رو بگم که فکر نکنید همه دخترای دنیا مثل همه ن!(با احترام قلبی به تمام خانمها. قصدم بی ادبی نیست اما هر اف تو امی لااقل یه بار از یه دختر ضربه خورده!) خیلی از دخترا شما رو همین جوری که هستید می تونن بپذیرن. اگر هم اون شخص تو زندگیه شما پیداش نشد، به نظر من تنهایی بهتر از بودن با کسیه که بخواد شما رو به خاطر اونچه هستید سرزنش کنه و یا آزار بده و آخرش هم بزاره بره. قبل از اون البته، خودتون باید بپذیرید مردان بزرگ، که مردانی هستید با روحی بی نهایت بزرگ و نامحدود اما جسمی که محدودیت هایی براتون ایجاد کرده. امیدورام همه تی اسا به اونچه می خوان برسن. پ.ن: یاشار جان، بابت کاری که واسم کردی یک دنیا ممنونم. امیدوارم بتونم جبران کنم. پ.ن 2: سرباز به ما سر نمی زنی یا نظر نمی زاری؟! دلم برای نظرات تنگ شده پسر! برای تی اس ها همیشه زمانی وجود داره که اولین بار فهمیدن مشکلی به این نام هست. مشکلی به این شکل. و وقتی اون زمان پیش میاد زندگیشون دو قسمت می شه. قبل از اینکه بفهمن تی اس چیه و بعد از اون. برای من این مسئله توی 19 سالگی پیش اومد. وقتی توی مجله راه زندگی از تی اسا خوندم. انگار یکی به یه کور دو تا چشم داده باشه. انگاز سالها توی تاریکی مطلق سر کنی و یه دفعه یه پروژکتور پرنور واست روشن شه... تا قبل از اون نمی دونستم چمه. خودم رو به خاطر چیزی که بودم سرزنش می کردم و فکر می کردم خدا من رو نمی بخشه و دارم گناه می کنم!(این عقاید بینظیر رو مدیون آموزش خانواده ام. نگران نباشید! کلی دیدگاهام عوض شده!) سعی می کرد با جسمم کنار بیام و روحم رو خفه کنم! چه کار بیهوده ای! اما بعد فهمیدم اختلالی به نام ترنس سکشوالیسم وجود داره و دنیا برام یه شکل دیگه شد. همه چیز معنا پیدا کرد. تا قبل از اون خونواده ی من که شامل طیف وسیعی از خاله ها و دایی ها میشه! رفتارهای من رو می ذاشتن به حساب بچگی! اا بعد از نوجوونی شروع کردن به نصیحت. بعدش غیبت! الانم که دیگه واویلا! بهم می گن تحت تاثیر دوستات قرار گرفتی! می گن ظاهر رو حفظ کن به خاطر خونوادت در حالی که اونا حتی حاضر نیستن به حرفای من گوش کنن! می گن زمان بگذره خوب می شی! انگار مثلا سرما خورده باشم! نه من اونا رو درک می کنم و نه اونا من رو. انگار با دو تا زبون متفاوت حرف می زنیم. می خوام بهتون بگم رفقا، خیلی از ما تا قبل از اینکه بفمیم چه مشکلی داریم زندگیمون پر عذابه. پر تناقضای بی شمار. پر روزا و شبای سیاه. واسه خیلی هامون بعد از فهمیدنش هم اوضاع ظاهرا عوض نمی شه اما همه مون می دونیم که در باطن چقدر بهتر می شیم. چقدر احساس راحتی بیشتر می کنیم. لااقل من که اینطوری بودم. بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم... چند سال پیش کتابی خوندم از سامرست موام به اسم پیرامون اسارت بشری. کتاب یه جورایی سرگذشت خود نویسنده است. شخصیت اول کتاب پسری اه که یه پاش لنگه. ماجراهای زیادی براش پیش میاد اما نکتهای که جالب بود واسم تحلیل شخصیت اول از برخورد مردم باهاش بود. وقتایی که مردم مسخره ش می کردن یا بهش می گفتن چلاق. برداشتش این بود که مردم وقتی می خوان برنجوننش این رو می گن و به تدریج یاد گرفته بود که از این توهینا آزرده نشه چون نشنون دهنده ضعف دیگران بود که وقتی جور دیگه ای نمی تونستن بهش آزار برسونن نقصش رو به رخش می کشیدن. وقتی این مطالب رو می خوندم یادم خودم افتادم. خودم و دوستای تی اسم. که بارها تحقیر شدیم. که وقتی دیگران ازمون عصبانی شدن چیا بهمون گفتن. خود من حتی توی خونه بارها با مناسبت و بی مناسبت این جمله ها ررو شنیدم: تو دیگه چه موجودی هستی! اگه من جای تو بودم خودمو می کشتم! اگه بمیری خیلی بهتره! تو منشا همه مشکلات مایی و آبرو مون رو بردی! و... و... و... اوایل که بی دلیل این حرفا رو می شنیدم واسه م سخت بود. ایم که وسط یه مساله دیگه بخوان این موضوعو به رخ من بکشن. اما با گذشت زمان فهمیدم که اینجوری ضعفشون رو نشون می دن. اینکه می خوان من از ته دل ناراحت شم! اما واقعا چرا؟ تا جایی که یادم میاد همیشه سعیم این بوده که نقطه ضعفای دیگران رو به رخشون نکشم. اما چرا با هرکی سر و کار داشتم اینجوری نبوده و فقط می خواسته به روح و روان من آسیب بزنه؟! خیلی سخته که مایه عذاب نزدیکترین کسانت باشی اما از اون سخت تر اینه که نزدیک ترین کسانت آگاهانه و از ته دل آزارت بدن. زندگی من شامل چند مرحله است. فکر می کنم این مراحل واسه بیشتر تی اسا مشترک باشه. مرحله اول اشنا شدن با موضوع ترنس سکشوال بود. این مهمترین دوره زندگی من بود. دوره رهایی از کلی فشار. کلی سوال بی جواب . کلی سردرگمی. مرحله دوم شروع پیگیری مجوز بود. زمان زیادی طول کشید تا من اقدام کردم. بیشتر از ۴ سال. بخش زیادی از این ۴ سال رو دور خودم چرخیدم چون توی شهر من کسی کمکی بهم نکرد و شرایط تهران اومدن رو هم نداشتم. برای اون سالها به شدت افسوس می خورم. اگه همون موقع می تونستم واسه مجوز اقدام کنم خیلی چیزا تو زندگیم عوض می شد. اما خوب، نشد و رسید تا اینجا. ۲۵ سالگی. یکی دیگه از این مراحل آشنایی و دوستی نزدیک با بچه هایی مثل خودم بود. دوستانی که خیلی بهشون مدیونم و اولیش هم علی بود. چیزای زیادی ازشون یاد گرفتم. بهم انگیزه ادامه دادن. همه شون واسه م عزیزن. به خصوص تو سرباز! اگه اینو می خونی، اشنایی با تو از قسمت های خوب زندگی منه. خوب تا اینجا فکر می کنم خیلی هامون نقاط عطف مشترک داشته باشیم اما مورد چهارم شاید باعث خندتون بشه و اون مورد هست: باندِ کِشی! به جرات می گم باند کشی من رو از خیلی از فشارهای عصبی خلاص کرد! خیلی از بچه ها از باند استفاده می کنن. نمی دونم اولین بار این حرکت در شما به صورت خود جوش بوده! یا از دیگران شنیدین که می شه این کار رو کرد. من از بچه ها شنیدم و خوب دم همه سازندگان باند کشی گرم. چیز خوبی ساختن! الان دیگه بعد از این همه سال من متخصص شدم در تشخیص باند کشی خوب. یعنی باند کشی رو از دورم ببنیم می تونم بهتون بگم به درد بخوره یا نه! حالا چه جوری به درد بخوره یا نه بچه های اف تو ام می دونن! پ.ن : علی، شجاعتت باعث شده به رفاتم با تو افتخار کنم، خیلی بیشتر از قبل. از اول که شروع کردیم به نوشتن این وبلاگ قصدم این بود که غصه های شخصی مو نگم و دردای مشترکمون رو بگم یا فقط از امید حرف بزنم و امیدواری. اما بعضی روزا مثل امروز نمی تونم حرفامو قورت بدم و ساکت بمونم. از همه دوستانم که اینجا رو می خونن عذر می خوام. هر ور زشروع یه درد تازه است. هر روز زخم تازه ای روی زخمهای قبلیه. گاهی به خودم می گم زندگی برای من روی دیگه ای داره جز غم و درد؟ جز حسرت و حسرت؟ شب و روزم به امید عمل می گذره. با همه مشکلاتش دارم تلاش می کنم بتونم چند سالی رو اونطور که می خوام زندگی کنم. اما می شه؟! نمی دونم. سخت ترین قسمتش شباست. شبا که توی تختت دراز کشیدی و به این فکر می کنی چند ماه دیگه سرت رو کجا روی زمین خواهی گذاشت. سرنوشت من(ما) تکرار درده. چرا؟ نمی دونم. دنبال آرامش می گردم. چرا پیدا نمی کنم؟! چرا همه چی تلخه؟ چرا شب و روز شکنجه و عذابه؟ چرا خنده هام زورکیه؟ چرا بغضم نه می شکنه و نه از بین میره؟ همینجوری راه گلومو بسته. نمی دونم هنوزم می تونم ادامه بدم یا نه. نمی دونم پایان شب سیه سپید است یا برای من سیاهی پشت سیاهیه؟ در حال حاضر خسته ترین آدم دنیام... امروز یکی از بچه های تی اس یه بلوتوث واسم فرستاد که یکی واسش فرستاده بود. ۲ تا تی اس ام تو اف تو خیابون راه می رفتن و یه عده دنبالشون کرده بودن و با موبایل ازشون فیلم می گرفتن. نمی دونم دیدین این بلوتوثو یا نه. حدود ۲ دقیقه و نیمه. اولش از پشت سر زا راه رفتن اونا فیلم گرفته. راه رفتنشون کاملا دخترونه ست. بعد دنبالشون می کنه و می گه بزارین عکس یادگاری بگیریم با هم! اون دو نفر قدماشونو تند می کنن. کسایی که فیلم می گیرنم ظاهرا ۲ یا ۳ تان. مثل تعقیب و گریز می مونه. یکی از اون ۲ که پیرهن مشکی پوشیده روشو برمیگردونه. صورت دخترونه ظریف و آرایش شده ای داره. می خواد که مزاحمشون نشن. اما تعقیب کننده ها دست بردار نیستن. اون یکی پیرهن سفید تنشه و موهای بلندی داره. قدماشو تند می کنهو دستشو جلو صورتش گرفته. پیرهن مشکیه برمی گرده با یارو حرف زدن. صداشون واضح نیست. اون پیرهن سفیده همینطور تند تند راه میره. یه لحظه به ذهنم می رسه چرا برنمیردن بزننشون؟ یا موبایلشونو پرت کنن؟ اما بعد خودمو به خاطر این فکر سرزنش می کنم. اون جوری توجه اونایی که توجهی هم ندارن جلب میشه و بیشتر مسخره می شن. همینجوری این قضیه ادامه داره تا اینکه بالاخره مجبور می شن بایستن تا این جونورا ازشون عکس بگیرن. بالاخره پیرهن سفیده موهاشو از توی صورتش کنار میزنه. خدایا چطور دلشون میاد این لبخند مظلومانه تو صورت یه آدم رو ببینن و باز آزارش بدن؟ به چی داره لبخند می زنه؟ به ین وضع؟ به چی؟چرا این ۲ تا اینقدر مظلومن؟ فیلم همینجا تموم میشه و درد من بازم بیشتر می شه. اسم بلوتوث هست دختر. اما روزگار منتظر ما نمی مونه. چرخش می چرخه. ماها تو این سالها اگه خوش شانس باشیم کفش آهنی پوشیدیم و در به در مطب دکترا و روانشناسای مختلفیم. در به در پزشک قانونی و دادگاه و عمل و .... اگه خوش شانس نباشیم تو خونه هامون منتظر یه معجزه ایم یا منتظر اینکه زندگی تلخمون تموم شه. واسه فهموندن مسئله به خانواده پدرمون درمیاد. واسه مجوز گرفتن پدرمون درمیاد. واسه هزینه عمل پدرمون در میاد. واسه پیدا کردن دکتر پدرمون در میاد... تازه نتیجه عمل هم معلوم نیست و درصد زیادیش به شانس برمی گرده. همه اینا رو کنار هم بذارین. حاصل چی میشه؟ سختی، دوندگی، استرس، به همراه حجم زیادی ناامیدی و عذاب وجدان و حسای مختلف دیگه. تعداد زیادی از ما به خاطر شهرستانی بودن حتی به یه دکتر ساده هم دسترسی نداریم و پروسه پیدا کردن دکتر خودش مدتها وقتمونو می گیره. حالا اینا رو کنار قبلیا بذارین. و اضافه کنین بهش گذر سالهای عمرو. سالهایی که بقیه جور دیگه می گذرونن. خیلیا ازش لذت میبرن و ما حسرتشو می کشیم. حسرت عادی بودن. حسرت قد و وزن و اندام زنونه و مردونه و .... ماها تی اس یم رفقا. این یه واقعیته. اینو هممون می دونیم. نه؟ اما چیزی که اکثرمون نمی دونیم اینه که باید زندگی هم بکنیم. چون گذر عمر منتظر ما نمی مونه. در کنار همه تلاشهامون، سختیهامون،باید زندگی کنیم. مثل همه آدمای دیگه. اکثر ماها زندگی کردن رو مشروط کردیم به بعد از عمل. یعنی روزارو می کُشیم و منتظر بعد عملیم. اما رفقا اگه تو این فاصله مردیم چی؟ جدی می گم. اگه عمرمون تموم شد چی؟ زندگی نکرده می میریم. می دونم همه چی سخته. همه چی. حتی نفس کشیدن. اما من می دونم، تو هم دوست من می دونی که زنی یا مرد، حالا این جسم و باید عوض کنی. تا اون موقع سعی کن زنده باشی. زندگی کنی و امیدوار باشی. خیلیا با خیلی مشکلات به دنیا می یان. این یه واقعیته. اما زندگی یه باره. به کسی فرصت دوباره نمی دن. سعی کن به جای کشتن روزا یاد بگیری ازشون استفاده کنی.
| Design By : Night Skin |

