رسم معرفت..
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
خوشا رها كردن و رفتن؛ خوابي ديگر به مردابي ديگر! خوشا ماندابي ديگر به ساحلي ديگر به دريائي ديگر! خوشا پر كشيدن خوشا رهائي، خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهائي! آه ، اين پرنده در اين قفس تنگ نمي خواند. قصد مهاجرت به تهران دارم! از اونجایی که خانواده من نتونستن من رو قبول کنن! باید کوله بار سفر رو ببندم و به شهری برم که علاقه ای بهش ندارم اما اونقدر بزرگ هست که می شه توش گم و گور شد بدون اینکه بترسی از اینکه بعد از عمل کسی بشناسدت و با انگشت به این و اون نشونت بده و مسخره ت کنه. شهرم رو دوست ندارم اما می شناسمش. بعد از سالها زندگی با همه جاش آشنام. می تونم توی شهر خودم گلیمم رو از آب بیرون بکشم اما توی تهران... نمی دونم. اما اولتیماتوم صریح دریافت کردم مبنی بر اینکه: اگه تو این شهر بمونی آبروی ما رو بردی و باید بری جایی که کسی تو رو نشناسه و دیگه هم برنگردی و سراغی از آشنایی نگیری. اگه اونقدر از این آشناها دلت خون باشه که نخوای حتی باهاشون همکلام شی، غصه ندیدنشون رو نمی خوری. اما تو هم انسانی. انسانی که تنهایی براش سخته. بدون پشتوانه رفتن به شهری که هیچ شناختی ازش نداره براش سخته. بیکاری و بی پولی و بی جا و مکانی براش سخته. اما باید بری. بری چون تی اسی. چون با بقیه فرق داری. عادی نیستی. دچار اختلالی هستی که آدمای کمی باهاش آشنان و آدمای کمتری بهش مبتلان. حتی بین همدردات هم نمی تونی دنبال تسکین باشی. گناه کسی که تی اس به دنیا اومده چیه؟ می گم تی اس به دنیا اومده چون معتقد نیستم کسی سالم به دنیا بیاد و تی اس بشه. دنیای بی رحمیه. آدمای بی رحمی باهام زندگی می کنن. اگه بی رحم نبودن می فهمیدن فقط تحمل اینهمه عذاب، اینهمه سختی، دوگانگی، کمبود، ... ورای توان یه آدمه. و اونها اگه باری بر نمی دارن نباید خودشون باری بشن روی دوش من که دیگه توانایی نداره. آدمای بی رحمین چون نمی خوان درک کنن من نقشی توی این قضیه نداشتم که اگه دست من بود حتی لحظه ای این وضع رو انتخاب نمی کردم. کی می دونه وقتی تموم عمرت حس کنی با بقیه فرق داری، حس کنی عجیبی، حس کنی این چیزی که هست "تو" نیست چه حسی داره؟! کی می دونه وقتی روح و روانت درگیره، وقتی تنهایی و دردت برای دیگران قابل فهم نیست، حتی تا سالها برای خودت هم قابل فهم نیست و نمی دونی چه مرگته، چقدر سخته؟ راستی آدمای عادی چه جورین؟ از چه جنسین که فقط به خاطر عادی بودنشون تشخیص می دن تو موجودی هستی غیرعادی و خودت خواستی غیرعادی باشی و باعث بدبختی و ننگ دیگرانی و کاش به دنیا نمی اومدی و حالا که به دنیا اومدی کاش می مردی و حالا که نمی میری باید یه گوشه بکپی و طبق میل دیگران زندگی کنی چون ممکنه زندگی "آدمای عادی" رو خراب کنی. چقدر باید سعی کنی توضیح بدی خودت رو. به همه توضیح بدی. به خانواده. به دوست. به آشنا. به فامیل. به دوست دختر. به همه.همه.همه. چندهزاربار باید تکرار کنی یه "تی اسی" نه یه دختر. گوش شنوایی هست که از درد تو، بی خوابی های تو، گریه های تو، رنج تو، بشنوه و آرومت کنه؟ حتی مادر تو که تو رو به دنیا آورده هم مرهم نباشه. کی اینا رو درک می کنه؟ کی درک می کنه وقتی توی دوره ای که باید سر یه زندگی با مشکلاتی مثل دیگران باشی تازه بخوای از صفر شروع کنی یعنی چی؟ من یه تی اسم. می خوام برم توی خیابون فریاد بزنم من یه تی اسم اما آدمم. آدمی با نیازایی مثل بقیه. نیاز به حق زندگی، به محبت، به درک شدن. گناه من چی بوده؟ منی که تا قبل از ۱۸-۱۹ سالگی حتی نمی دونستم مسئله ای به نام "ترنسکشوالیسم" وجود داره؟ و قبلش مدام با خودم درگیر بودم. با حس گناهم. با تنهاییم. باید برم. باید جایی برم که دیگه تحقیر نشم. تنهایی رو به بی حرمتی ترجیح میدم. اگر کسی نمی تونه من رو اون جوری که هستم بپذیره، بهتره دیگه هرگز من رو نبینه. دردهای من اولین قلم درد، حرف نیست سلام بعد از مدتها بالاخره وقت کردم به اینجا سر بزنم. ممنون از دوستایی که حالمو پرسیدن. و در مورد اینکه کجا بودم: توی این مدت عمل لاپاراسکوپی رو انجام دادم. جراح من دکتر جعفرآبادی بود و الانم حالم خوبه! عمل رو توی بیمارستان امام خمینی انجام دادم. اگه سوالی در مور عمل داشتین با کمال میل جواب میدم! و اما بعد... الان حالم خیلی بهتره. حس خوبی دارم. اگرچه حکایت این عمل ما خودش مثنوی هفتاد منه اما خوشحالم که تونستم انجامش بدم. موقع عمل فقط یکی از رفیقام باهام بود. رفیقی که برادری رو در حق من تمام کرد و نذاشت احساس غربت و تنهایی بکنم. تمام مدت توی بیمارستان بالای سرم بود و بعد از عملم یه شب خونشون بودم که خونوادش جوری باهام رفتار کردن که احساس کردم تو خونه خودمم. من رفیق خوب زیاد داشتم اما بعد از این قضیه فهمیدم که داشتن دوستی که همه جوره باهات باشه چه نعمتی اه. اگرچه محبتش قابل جبران نیست اما امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم. امیدوارم تا یکی دو ماه آینده بتونم تخلیه سینه رو هم انجام بدم و برم دنبال شناسنامه. تا ببینیم چی پیش میاد. فقط می خواستم یه چیزی بگم: همه مراحلی که تا گرفتن مجوز طی می کنین یه چیزه، از اون به بعد یه چیز دیگه. تا خودتون از نظر روحی به مرحله ای نرسیدین که آمادگی عمل رو داشته باشین این کارو نکنین. این یه توصیه دوستانه ست از کسی که این راهو طی کرده. پ.ن: خدا خیلی کمکم کرد که تونستم تا اینجا بیام. از اینجا به بعدم امیدم فقط به خودشه. کوچیک همه شما: علی(این یکی) دلم یه روز عادی می خواد. یه روز که بی دغدغه از خواب بیدار شم، بی دغدغه صبحونه بخورم، بعد هم بی دغدغه برم سر کار. با فکر باز کارم رو انجام بدم و شب برگردم خونه. بی اینکه از صبح به هزار تا چیر مختلف فکر کنم که فکر کردن به هر کدومش کلی انگیزه و انرژی آدم رو می گیره. بی اینکه همش یه بغض لعنتی تو گلوم باشه، هر روز خدا، که نه بشکنه و نه از بین بره. دلم یه شب خواب راحت می خواد. یه خواب بدون کابوس، که سرم رو بزارم رو بالش و فقط خوابم ببره. فقط بخوابم. دلم یه خدا می خواد که بشه سرش داد زد. دلم یه روز بی دلشوره می خواد. دلم زندگی می خواد، رفیق. دلم یه روز زندگی می خواد. بله دوستان، بالاخره رفت و آمدهای یک سال من نتیجه داد و موفق به اخذ مجوز شدم! خیلی خوشحالم واسه اینکه بالاخره به اونچه که دنبالش بودم رسیدم. قبل از هرچیزی می خوام از ساشا و یاشار تشکر کنم که خیلی زیاد کمکم کردن و بدون کمک اونها نمی تونستم به این زودیا! به نتیجه برسم. بعد هم تشکر کنم از علی، که واسه شروع این قضیه اون کمکم کرد و بعدش هم مثل یه برادر باهام بود. از سینای عزیز که تو این مدت غرغرای منو تحمل کرد و بهم روحیه داد. من روز 1 آذر کمیسیون پزشک قانونی داشتم. علی رغم اونچه که در انستیتو به من گفته بودن و من رو حسابی نگران کرده بودن که بدون حضور پدر یا مادر خبری از مجوز نیست، اونجا اصلا صحبتی از حضور پدر و مادر نشد البته برادرم همراهم بود که از من کوچکتره. یه سری سوالات کلیشه ای راجع به اینکه چه جوری فهمیدم و تی اسم و رفتارام چه جوری بوده و واسه چی می خوام عمل کنم پرسیده شد. کل جلسه 5 دقیقه بیشتر ول نکشید. می خوام یه کم درباره کل این قضیه مجوز گرفتن واستون بگم که اگه هنوز اقدام نکردین یا وسط راهین با ادامه کار آشنا شین! من از طریق انستیتو روانشناسی تهران اقدام کردم. از آذر پارسال. از فروردین امسال جلسات مشاوره من شروع شد که 12 جلسه بود. از این 12 جلسه حداقل 5 تاش 5 دقیقه هم طول نکشید. یعنی من کلی راه رو از اهواز می رفتم و خانوم مشاور بعد از سلام و احوالپرسی با من خداحافظی می کرد و وقتی بهش می گفتم که اگه حرفی واسه گفتن نداره جلسات رو تموم کنه، می گفت نمی شه و این قانونه که حتما 12 جلسه بری و بیای! (البته این خانم مشاور برای رد شدن از کمیسیون انستیتو خیلی به من کمک کرد). بعد از تموم شدن جلسات و انجام آزمایشا و تستای مختلف و بردن یکی از اعضای خانواده که همون داداشم بود، رفتم تو نونبت کمیسیون انستیتو. خانم محسن نیا (که جا داره همینجا ... بگذریم!) اصرار داشت که تا پدر و مادر من حضور نداشته باشن من رو نمی فرسته کمیسیون اما مشاور من (خانم صفوی عزیز) باهاش صحبت کرد و توضیح داد که من عاقل!، بالغ! و مستقلم و توی 25 سالگی لازم نیست بابا ننه م بهم اجازه بدن با زندگیم چه کنم(اگه تا حالا متوجه نشدین، باید بگم خونواده من مخالفن با عمل من، و دلیلشونم خیلی ساده حفظ آبرو هست!). بعد رفتم کمیسیون انستیتو که پای ثابتش دکتر افتخار و دکتر صالحی و خانم محسن نیا هستن و شخصی که شما دوره مشاوره تون رو باهاش گذروندین. بعد از کمیسیون انستیتو پرونده من رفت پزشکی قانونی. و 1 ماه بعد جلسه کمیسیون پزشکی قانونی برای من تشکیل شد که توضیحاتش رو خوندین. دوستان، پروسه مجوز گرفتن، یه پروسه طولانی و اعصاب خورد کن هست. باید صبور باشین و تحمل هر گونه تاخیر رو داشته باشین. با صبر و حوصله به اونچه که می خواین می رسین و البته، به مشاور و روانپزشکا نشون بدین یه آم مستقل با اعتماد به نفس بالا هستین. این شاید 50 درصد کاره. از حالا به بعد باید دنبال دکتر و این صحبتا باشم. پ.ن: از تو بیشتر از همه ممنونم که تو این مدت تنهام نذاشتی و پا به پام اومدی.(مخاطب خاص!!!!!) مخلص همه شما: علی(این یکی) دوستان این پست رو من برای بچه های اف تو ام نوشته م. یه سری نوشته مردونه ست و حسی که فقط بچه های اف تو ام می تونن درک کنن. اگه تمایل دارین بخونین درخدمتم اگه نه هم بازم در خدمتم! رفقا، برای هر تی اسی یه سری مسائل تا آخر عمر دست نیافتنیه. برای اکثر اف تو ام ها یه قد و هیکل ردیف و توپ مردونه و ام تو اف ها بر عکس. می گم برای اکثر چون یه اقلیتی این وسط خوش شانسن و طبیعت باهاشون یه ذره بهتر تا کرده! رسیدن به یه ظاهر ایده آل مردونه، یه ظاهری که مورد پسند دیگران باشه واسه همه مون مقدور نیست. اما خوب خیلی از مردای طبیعی هستن که با قد و هیکلی مشابه ما زندگی می کنن و راضی هم هستن. فکر می کنم در قدم اول اگه ما قبول کنیم تی اسیم دیگه این مسئله خود به خود واسه مون حل می شه. نکته بعدی رابطه با دخترا هست. نود درصد ما این روابط رو به صورت مختلف تجربه کردیم. از این نود درصد شاید نصفشون رابطه پایدار دارن و بقیه نه. حالا دلیل این نه می تونه متفاوت باشه. نمی خوام وارد مسائل احساسی بشم الان چون بحثم یه چیز دیگه ست. واقعیت اینه که ماها به خاطر اینکه نمی تونیم بعد از عمل مثل یه مرد عادی رابطه جنصی داشته باشیم خیلی ناراحتیم. (اونایی که ناراحت نیستن دستاشون بالا!). و مدام ذهنمون درگیر اینه که دختری که با می مونه سهمش از یه رابطه طبیعی چی می شه. ببنید رفقا: در درجه اول اگه اون دختر قصد موندن با شما داره (که دمش گرم !) قبول کرده که شما یه تی اسین. یعنی شما رو می شناسه و طبعا توی مدت آشنایی دستش اومده که در مورد شما اینجور مسائل چیش به چیه! اگه اینو بپذیره یعنی شما دیگه نباید نگران این موضوع باشین. یعنی دیگه عذاب وجدان و اینا رو کلا از ذهنتون پاک کنین و بندازین دور. می مونه اینکه ندونه. یعنی شما بدونین که نمی دونه و نخواین که بدونه تا بعد که اگه خواستین بدونه، بدونه و همه چی هم تموم شده باشه و بعد کنار بیاد(چه جمله سرراستی!). این روش پیچیده رو به هیچ وجه توصیه نمی کنم !(اگه اصلا بخواین به توصیه من توجه کنین البته!). ولی جدا رفقا، این روش براتون دردسر ساز خواهد بود. اگه اون گام اول رو که قبول کردین به تی اسین برداشته باشین، می فهمین که باید خیلی از شرایط رو بپذیرین. اگه دختری توی زندگی شما باشه باید اونقدر درکش بالا باشه که بفهمه شرایط یه تی اس چه جوری هست. در وجود شما(بله.شما!) اونچه که می بینه اونقدر براش مهم و خواستنی باشه که از یه چیزایی بگذره. دخترای اینجوری زیادن. فقط کافیه سر راهتون قرار بگیرن(سر راهشون قرار بگیرین؟!). یه حالت سومی هم وجود داره. حالتی که خود رفیق تی اس ما هم نمی دونه بعد عمل چه جوری می شه. یعنی فکر می کنه همه چی عادی می شه و ... و .... و... که باید عرض کنم زهی خیال باطل! اکثر تی اسا تا چند سال بعد از عمل تخلیه نمی تونن عمل دوم رو انجام بدن و در واقع تعداد کسایی که مرحله آخر رو توی ایران انجام دادن محدوده. دلیل هم که مشخصه. هزینه عمل! و نبود جراح توی ایران. مگه چندتا تی اس پولدار هست که بدون دغدغه بخواد مرحله آخر رو انجام بده. به فرض انجام دادن اون عمل، باید بدونید که بعد از عمل چی نصیب شما خواهد شد! یعنی نتیجه کار رو کاملا مطلع باشید و با علم به اون برنامه ریزی کنید! و بعد شخص دیگری رو هم درگیر کنید. خوب، نوشتن همه اینا کلی فسفرای مغزم رو سوزوند! یه کم بیان این قضیه سخته. ما ایرانی هستیم و هنوز خیلی چیزا متاسفانه گفتنش برامون زشته. چیزای طبیعی که گاها سرنوشت سازه اما ما رومون نمیشه حتی راجع بهش حرف بزنیم! حالا که تا اینجا اومدیم بزارین ادامه بدیم. مردای زیادی در دنیا وجود دارن که ناتوانی جنصی دارن! و زنای زیادی به همچنین. مسائل جنصی بخش مهمی از زندگیه اما گاهی کاریش نمیشه کرد. چون یه تی اسین و باید بپذیرین که در رویایی ترین شرایط شاید بتونین به شرایط یه فرد عادی نزدیک شین. با صرف کلی هزینه و اینا. دوستی می گفت(کدومتون بودین؟ یادم رفته!) که اگه قرار باشه 60 میلیون صرف هزینه آلت کنم با اون یه زندگی خوب می سازم. از همه این صغری کبری چیدن ها می خواستم این رو بگم که فکر نکنید همه دخترای دنیا مثل همه ن!(با احترام قلبی به تمام خانمها. قصدم بی ادبی نیست اما هر اف تو امی لااقل یه بار از یه دختر ضربه خورده!) خیلی از دخترا شما رو همین جوری که هستید می تونن بپذیرن. اگر هم اون شخص تو زندگیه شما پیداش نشد، به نظر من تنهایی بهتر از بودن با کسیه که بخواد شما رو به خاطر اونچه هستید سرزنش کنه و یا آزار بده و آخرش هم بزاره بره. قبل از اون البته، خودتون باید بپذیرید مردان بزرگ، که مردانی هستید با روحی بی نهایت بزرگ و نامحدود اما جسمی که محدودیت هایی براتون ایجاد کرده. امیدورام همه تی اسا به اونچه می خوان برسن. پ.ن: یاشار جان، بابت کاری که واسم کردی یک دنیا ممنونم. امیدوارم بتونم جبران کنم. پ.ن 2: سرباز به ما سر نمی زنی یا نظر نمی زاری؟! دلم برای نظرات تنگ شده پسر! برای تی اس ها همیشه زمانی وجود داره که اولین بار فهمیدن مشکلی به این نام هست. مشکلی به این شکل. و وقتی اون زمان پیش میاد زندگیشون دو قسمت می شه. قبل از اینکه بفهمن تی اس چیه و بعد از اون. برای من این مسئله توی 19 سالگی پیش اومد. وقتی توی مجله راه زندگی از تی اسا خوندم. انگار یکی به یه کور دو تا چشم داده باشه. انگاز سالها توی تاریکی مطلق سر کنی و یه دفعه یه پروژکتور پرنور واست روشن شه... تا قبل از اون نمی دونستم چمه. خودم رو به خاطر چیزی که بودم سرزنش می کردم و فکر می کردم خدا من رو نمی بخشه و دارم گناه می کنم!(این عقاید بینظیر رو مدیون آموزش خانواده ام. نگران نباشید! کلی دیدگاهام عوض شده!) سعی می کرد با جسمم کنار بیام و روحم رو خفه کنم! چه کار بیهوده ای! اما بعد فهمیدم اختلالی به نام ترنس سکشوالیسم وجود داره و دنیا برام یه شکل دیگه شد. همه چیز معنا پیدا کرد. تا قبل از اون خونواده ی من که شامل طیف وسیعی از خاله ها و دایی ها میشه! رفتارهای من رو می ذاشتن به حساب بچگی! اا بعد از نوجوونی شروع کردن به نصیحت. بعدش غیبت! الانم که دیگه واویلا! بهم می گن تحت تاثیر دوستات قرار گرفتی! می گن ظاهر رو حفظ کن به خاطر خونوادت در حالی که اونا حتی حاضر نیستن به حرفای من گوش کنن! می گن زمان بگذره خوب می شی! انگار مثلا سرما خورده باشم! نه من اونا رو درک می کنم و نه اونا من رو. انگار با دو تا زبون متفاوت حرف می زنیم. می خوام بهتون بگم رفقا، خیلی از ما تا قبل از اینکه بفمیم چه مشکلی داریم زندگیمون پر عذابه. پر تناقضای بی شمار. پر روزا و شبای سیاه. واسه خیلی هامون بعد از فهمیدنش هم اوضاع ظاهرا عوض نمی شه اما همه مون می دونیم که در باطن چقدر بهتر می شیم. چقدر احساس راحتی بیشتر می کنیم. لااقل من که اینطوری بودم. بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم... چند سال پیش کتابی خوندم از سامرست موام به اسم پیرامون اسارت بشری. کتاب یه جورایی سرگذشت خود نویسنده است. شخصیت اول کتاب پسری اه که یه پاش لنگه. ماجراهای زیادی براش پیش میاد اما نکتهای که جالب بود واسم تحلیل شخصیت اول از برخورد مردم باهاش بود. وقتایی که مردم مسخره ش می کردن یا بهش می گفتن چلاق. برداشتش این بود که مردم وقتی می خوان برنجوننش این رو می گن و به تدریج یاد گرفته بود که از این توهینا آزرده نشه چون نشنون دهنده ضعف دیگران بود که وقتی جور دیگه ای نمی تونستن بهش آزار برسونن نقصش رو به رخش می کشیدن. وقتی این مطالب رو می خوندم یادم خودم افتادم. خودم و دوستای تی اسم. که بارها تحقیر شدیم. که وقتی دیگران ازمون عصبانی شدن چیا بهمون گفتن. خود من حتی توی خونه بارها با مناسبت و بی مناسبت این جمله ها ررو شنیدم: تو دیگه چه موجودی هستی! اگه من جای تو بودم خودمو می کشتم! اگه بمیری خیلی بهتره! تو منشا همه مشکلات مایی و آبرو مون رو بردی! و... و... و... اوایل که بی دلیل این حرفا رو می شنیدم واسه م سخت بود. ایم که وسط یه مساله دیگه بخوان این موضوعو به رخ من بکشن. اما با گذشت زمان فهمیدم که اینجوری ضعفشون رو نشون می دن. اینکه می خوان من از ته دل ناراحت شم! اما واقعا چرا؟ تا جایی که یادم میاد همیشه سعیم این بوده که نقطه ضعفای دیگران رو به رخشون نکشم. اما چرا با هرکی سر و کار داشتم اینجوری نبوده و فقط می خواسته به روح و روان من آسیب بزنه؟! خیلی سخته که مایه عذاب نزدیکترین کسانت باشی اما از اون سخت تر اینه که نزدیک ترین کسانت آگاهانه و از ته دل آزارت بدن. زندگی من شامل چند مرحله است. فکر می کنم این مراحل واسه بیشتر تی اسا مشترک باشه. مرحله اول اشنا شدن با موضوع ترنس سکشوال بود. این مهمترین دوره زندگی من بود. دوره رهایی از کلی فشار. کلی سوال بی جواب . کلی سردرگمی. مرحله دوم شروع پیگیری مجوز بود. زمان زیادی طول کشید تا من اقدام کردم. بیشتر از ۴ سال. بخش زیادی از این ۴ سال رو دور خودم چرخیدم چون توی شهر من کسی کمکی بهم نکرد و شرایط تهران اومدن رو هم نداشتم. برای اون سالها به شدت افسوس می خورم. اگه همون موقع می تونستم واسه مجوز اقدام کنم خیلی چیزا تو زندگیم عوض می شد. اما خوب، نشد و رسید تا اینجا. ۲۵ سالگی. یکی دیگه از این مراحل آشنایی و دوستی نزدیک با بچه هایی مثل خودم بود. دوستانی که خیلی بهشون مدیونم و اولیش هم علی بود. چیزای زیادی ازشون یاد گرفتم. بهم انگیزه ادامه دادن. همه شون واسه م عزیزن. به خصوص تو سرباز! اگه اینو می خونی، اشنایی با تو از قسمت های خوب زندگی منه. خوب تا اینجا فکر می کنم خیلی هامون نقاط عطف مشترک داشته باشیم اما مورد چهارم شاید باعث خندتون بشه و اون مورد هست: باندِ کِشی! به جرات می گم باند کشی من رو از خیلی از فشارهای عصبی خلاص کرد! خیلی از بچه ها از باند استفاده می کنن. نمی دونم اولین بار این حرکت در شما به صورت خود جوش بوده! یا از دیگران شنیدین که می شه این کار رو کرد. من از بچه ها شنیدم و خوب دم همه سازندگان باند کشی گرم. چیز خوبی ساختن! الان دیگه بعد از این همه سال من متخصص شدم در تشخیص باند کشی خوب. یعنی باند کشی رو از دورم ببنیم می تونم بهتون بگم به درد بخوره یا نه! حالا چه جوری به درد بخوره یا نه بچه های اف تو ام می دونن! پ.ن : علی، شجاعتت باعث شده به رفاتم با تو افتخار کنم، خیلی بیشتر از قبل. از اول که شروع کردیم به نوشتن این وبلاگ قصدم این بود که غصه های شخصی مو نگم و دردای مشترکمون رو بگم یا فقط از امید حرف بزنم و امیدواری. اما بعضی روزا مثل امروز نمی تونم حرفامو قورت بدم و ساکت بمونم. از همه دوستانم که اینجا رو می خونن عذر می خوام. هر ور زشروع یه درد تازه است. هر روز زخم تازه ای روی زخمهای قبلیه. گاهی به خودم می گم زندگی برای من روی دیگه ای داره جز غم و درد؟ جز حسرت و حسرت؟ شب و روزم به امید عمل می گذره. با همه مشکلاتش دارم تلاش می کنم بتونم چند سالی رو اونطور که می خوام زندگی کنم. اما می شه؟! نمی دونم. سخت ترین قسمتش شباست. شبا که توی تختت دراز کشیدی و به این فکر می کنی چند ماه دیگه سرت رو کجا روی زمین خواهی گذاشت. سرنوشت من(ما) تکرار درده. چرا؟ نمی دونم. دنبال آرامش می گردم. چرا پیدا نمی کنم؟! چرا همه چی تلخه؟ چرا شب و روز شکنجه و عذابه؟ چرا خنده هام زورکیه؟ چرا بغضم نه می شکنه و نه از بین میره؟ همینجوری راه گلومو بسته. نمی دونم هنوزم می تونم ادامه بدم یا نه. نمی دونم پایان شب سیه سپید است یا برای من سیاهی پشت سیاهیه؟ در حال حاضر خسته ترین آدم دنیام...
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است...
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟...
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟...
| Design By : Night Skin |

